سفارش تبلیغ
صبا
از عین تا قاف

 

تا که تیر از چله‌ی ابرو رها شد

قصه‌ی عشق این چنین ساده به پا شد

 

عاشق دیوانه گشتم چون شنیدم

تحفه‌ی من بر لبان تو صدا شد

 

تاب گیسوی تو دیدم من در آن حال

شور عشق تو به دل بی انتها شد

 

برق پنهانی که در چشمان تو بود

به فلک رفت و سرانجام سَها شد

 

وصف مژگان سیاهت که توان کرد؟

عهد من با تو بدین گونه ادا شد

 

گر بگفتم از رخ قوس قزح من

به دو ابروی کمان تو جفا شد

 

ساقی از باده و پیمانه مگو هیچ

که به پیش لعل سرخش بی بها شد

Mono


نوشته شده در پنج شنبه 96/4/15ساعت 7:21 عصر توسط محمد نظرات ( ) |

آسمان می‌بارد

گویی کسی به بی‌مهری‌اش دل او را شکسته

وگرنه این صدای شکستن چیست که هنگام گریه‌اش می‌آید؟!

شاید هم نه...

شاید این برق نگاه معشوقش است که انعکاس می‌هد

و این‌ها اشک‌های شوق است که از ابر چشمانش جاری می‌شود

هرچه که هست...

آسمانم

می‌خواهم برای یک شب هم که شده، تو را به میهمانی اشک‌هایم دعوت کنم

من

تو

و خاطراتش...

می‌دانم اگر تو هم به حرفهایم گوش دهی خواهی گریست

و خدا بخیر کند...

طوفان آن شب را

Mono


نوشته شده در دوشنبه 94/6/30ساعت 12:49 صبح توسط محمد نظرات ( ) |

قلمم شکست... 

زمانی که از تو برایش گفتم، آرام آرام روی کاغذ گریست و کمرش شکست!

 

کاش می‌شد که تو فقط در خیالم نبودی...

می‌دانم روزی خواهد رسید که جوانه‌های رویاهایی که در ذهنم می‌کارم و با اشک‌هایم آب‌شان می‌دهم به ثمر خواهد نشست.

درست به‌سان گلی که در زمستان از میان برف‌های سفید می‌روید و نوید رسیدن بهار را به زمستان سرد می‌دهد...

و تو آن روز، زیباترین تصویر خیال یخ‌زده‌ام خواهی بود.

 

و تا آن روز...

منم و...

کاغذ و...

قلم.

Mono


نوشته شده در یکشنبه 94/5/25ساعت 6:19 عصر توسط محمد نظرات ( ) |

نمی‌دانم چرا دیگر این کلمات هم با من غریبی می‌کنند

آنقدر در کج زندان خیالم محبوسشان کرده‌ام که حتی وقتی آزادشان هم می‌کنم...

قصد رفتن ندارند!

برعکسِ خیال یخ زده‌ام...

قلبم از عشق تو سر از پا نمی‌شناسد...

گاهی زیادی می‌تپد...

گاهی زیادی شور می‌زند...

و گاهی زیادی می‌گیرد

و آن هنگام است که یخِ خیالم آب می‌شود و از چشمانم، نم‌نم می‌چکد

می‌بینی؟

این است حال‌و‌هوای «زمستانی» که خیال «بهار» در سر دارد...

Mono


نوشته شده در یکشنبه 94/2/13ساعت 11:41 صبح توسط محمد نظرات ( ) |

در این خاموشی مطلق

دلم به نور امیدی روشن است

نور امیدی که از چشمان تو نشأت می‌گیرد.

 

برف...

اشک‌های «آسمانی عاشق» است،

که از سردی نگاهش یخ زده

 

بیا و به نظاره‌ی اشک‌های یخ‌ زده‌ام بنشین

تا که گرمای چشمانت

آن را به اشک شوق مبدل کند.

 

سخت است که بگویم

از خاموشی لحظاتم بفهم

دلتنگم...

 

Mono


نوشته شده در جمعه 93/10/12ساعت 1:28 صبح توسط محمد نظرات ( ) |



کلیه مطالب ارائه شده در وبلاگ اثر نویسنده می باشد و هرگونه کپی برداری فقط با ذکر منبع مجاز است.